دلنوشته های ساده
  
 ..............
 

تیر 1387
ش ی د س چ پ ج
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30 31        

 
آرشیو
 
شنبه 15 تیر ماه سال 1387
روزگار ...

رز 

 

 

وقتی همسری عاشق چند ماه بعد از پر کشیدن معشوقه ش از روی تنهایی به سرش می زنه از تنهایی دربیاد....!!!!!!!!!!


 
یکشنبه 30 دی ماه سال 1386
نمی دونم داره چی میشه

میدونی گریه امونم نمیداد و نمیده .

امشب که شب شام غریبان عاشوراییست ........ دایی . هم بچهاش ..........

یادم نمیره اون روز صبح رو که مامان صدام میکرد که دیرت نشه بچه دوباره دیکرد میخوری خودت نقش رو میزنی ها . و من لابلای رخت خواب بودم . که تلفن زنگ خورد . مامان کوشی رو برداشت . اولش قربون صدقه بود که نثار برادرش میکرد . و احوال پرسی از زندایی که دیگه ۷-۸ ماهی بود بیماریش روز به روز بدتر میشد ............

یکدفعه ...........

دیدم داره میزنه توی سینش . توی سرو صورتش و پای تلفن با دایی هم ناله شده . دایی بود از بیمارستان الزهرا . خبر مرگ همسرش رو داشت میداد . داشت از خواهر کوچیکش خواهش میکرد که بره توی خونش . اهل خونه رو برای آوردن جسد همسرش آماده کنن . آخه اونا منتظر بودن . منتظر اینکه بشنون کدوم بخش بستریش کردن .نمیدونم این کابوس کی قراره پاک بشه از ذهنم .

کابوس اون روز صبح .

هر چه مامان اسرار کرد نرفتم سرکار . گفتم باهات میام . گریه امونم نمیداد . تا پشت در خونه . در زدیم . صبح زود بود . همه خواب بودن . مامان یه نیگاهم کرد گفت نمیخواد تو با این قیافه اول بیایی توو .بزار اول خودم میرم . پشت در خونه ایستادم . منتظر...........

صدای فریادها رو که شنیدم منم رفتم  داخل خونه مادرش . خواهرش ...نمی دونستن چیکار کنن . دیگه زمان و زمین براشون بیعنا شده بود . خواهر کوچیکترش از طبقه بالا اومد پایین هنوز چشماش خواب آلود بود فقط با حیرت نگاه میکرد و میگفت چی شده ؟ چی شده ؟........... 

زندایی نیمه های شب بیدار میشه میگه حالم بده ببرینم بیمارستان . آمبولانس خبر میکنن میبرنش . دایی و بچه هاش و یکی از خواهرهاش هم میرن دنبالش . می برنش اورژانس . مردشور همشونو باهم ببرم که لوازمشون همیشه برای اورژانس ناقصه و کم . تا اومدن کپسول اکسیژن رو تهیه کنن وبرسونن و بهش بدن حالش بدتر میشه . یه پمپ اکسیژن میدن به دایی تا خودش اکسیژن رو پمپ کنه ........ وقتی نفس کامل قطع میشه . با اون هیکلهای خرسیشون برای تمرین و تجربه هم که شده میوفتن روی سینش تا با اکسیژن دهن به دهن دوباره برش گردونن . دایی صبر میکنه ............. و شاهد بوده . وقتی امیدش نا امید میشه . وقتی یادش میوفته که به همین سبک خرسی دنده های باباجون رو توی همین بیمارسان همینا شکستن و کاری برای برگردوندنش نتونستن بکنن . برگه رو امضا میکنه و آماده ی آوردن جسدش میشن .....

اون لحظه ها . اون لحظه هایی که من و مامان پیک مرگ شده بودیم . اون لحظه  های اولی که دو فرزند نازنینش قبل از آوردن جسد رسیدن خونه ولی نیومدن پایین پای تخت خالی مادرشون . اون لحظه هایی که همکیمون مات و مبهوت نمی دونستیم چه خاکی باید بر سرمون کنیم ........هیچ وقت از ذهن معلول و کم ظرفیت من خارج نمیشه .

زندایی اون روز برای مراسم سال خانوم جون نشسته بود یه گوشه . اون روزها هنوز همه ی فامیل از بیماریش خبر نداشتن . برای همین بعضی هاشون از دایی توقع خیلی کارها رو داشتن . دایی پریشون احوال بود ولی نه فقط برای سالگرد مادری که از جان بیشتر دوست داشتش . بلکه برای همسری که بیماری سختی داشت و میدونست همین چند دقیقه نشستن هم روی صندلی توی این وضعیت ممکنه اذیتش کنه . همسری که تمام هستیش بود ......

روحش شاد .  


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 2777


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها

hi
.............